Famine and Dearth

Diwan-e-Kalim Kashani

About this text

Introductory notes

Kalim Kashani (c.1581-1651) wrote Persian poetry in the so-called Indian style (sabk-e hindi). He studied at Kāshān and Shiraz before going to the Deccan to seek patronage in the Indian courts. He became friends with Šāhnavāz Khan of Shiraz (d. 1611), a court official to Ibrāhim ʿĀdilshāh II, the ruler of Bijāpur; but Kalim’s first stay in India was rather unsuccessful, and he was imprisoned as a spy. In 1619, he returned to Persia, settled for two years at Isfahan, without recognition. Some of his poems complain of these hardships. He returned to India in 1621, and until 1628, was in Agra serving Mir Jumla. In 1628, he became a member of the court of Shah Jahān (r. 1628-58), winning the emperor’s favour, so that in 1632, he was given the title Malek al-shuʿarā (poet laureate) and commissioned by Shah Jahān to compose a poem on his reign. Kalim thus spent the last years of his life in Kashmir, composing the masnawi Shāhnāma, where he was buried in 1651. Kalim’s poetical works comprise about 24,000 lines, including around 15,000 couplets in the Shāhnāma and 9,500 couplets collected in his Divān.

1.

[Page 309]
چو اقبال از نظام الملک برگشت
بکشت بخت او شبنم شرر گشت.....
دکن را شد محیط آن بحر خونخوار
کهن زورق بطوفان شد گرفتار
سلامت زان ولایت روی برتافت
خرابی در وی از هر سوی ره یافت
سپهر از بهر خصمی چون کمر بست
نخستین راه فتح الباب دربست
ز یکسو موج لشکرهای شاهی
ز دیگر سو فلک در کینه خواهی
نشان از ابر و باران آنچنان رفت
که گویی برج آبی ز آسمان یافت
هوا گر لکّه ابری جلوه می داد
بدی بی آب همچو کاغذ باد
بخاک از بس نگشتی فیض نازل
سوی مرکز نمی شد آب مایل
بسهو ار قطرة ای ز ابری چکیدی
شرر آسا سوی بالا دویدی
مزاج عالم از خشکی چنان شد
که سیل بادیه ریگ روان شد
اگر ابری بباریدی قضا را
نظر آسان شمردی قطره ها را
خشکی شد چنان ایّام مجبور
که ز اهل فسق شد تر دامنی دور
چنان بی آب شد آن ملک دلگیر
که خون می شد برای آب شمشیر
اگر یک قطره آب آتشین بود
چو آب آبله پرده نشین بود
بنوعی آب را افزود عزت
که بگرفت اشک عاشق قدر و قیمت
ز بس خشکی کزین ایّام دیده
نظر بازی کند با اشک دیده
رطوبت رخت بست از زیر افلاک
سفالین تابه ای شد عالم خاک
ز کشت و کار دهقان کس چه گوید
درین تابه کدامین دانه روید
زمین چون مهربانی ز ابر کم دید
تلافی را بگرمی کرد خورشید
ز گرمی خاک همچو اخگر افروخت
درو دانه سپند آسا نمی سوخت
چنان نشو و نما با تیغ آفات
برون آرد سر از جیب نباتات
درین ویرانه باغ بی سر و بن
نماند از رستنی ها غیر ناخن
درین دشت آنقدر تخمی که افتاد
همه یکجا شد و یک نخل بر داد
کدامین نخل؟ نخل قحطی عام
که برگ اوست بی برگی ایّام
تعالی الله زهی نخل تنومند
که بر چندین ولایت سایه افگند
ز تنگی گر فقیر و گر غنی بود
بخون رزق او غم خوردنی بود
ز بی نانی دهن بر روی مردم
نمی جنبید چون لبهای گندم
بشکل نان چنان محتاج بودند
که نقش پای هم را می ربودند
چنان بیدانگی بربود آرام
که بهر مرغ نعمت خانه شد دام
به تسبیح الفت زاهد ز دانه است
حدیث ذکر و ورد آن بهانه است
ازآنرو در شمارش هر دم آید
که ترسد دانه ای از وی کم آید
دهان آسیا از دانه بی بهر
تنور از خوردن نان صایم الدّهر
چو انبار جهان از غلّه شد پاک
خمیر نان نشد جز میدة خاک
اگرچه خاک بسیار آدمی خورد
بنی آدم تلافی عاقبت کرد
ز جنس پختنی از پخته و خام
همین خشت است در دکّان ایّام
چو نان اینست بنگر نانخورش چیست
باین برگ و نوا خوش میتوان زیست
همه عالم گدای نان و نان کو
بغیر از قرص مه از نان نشان کو
بعسرت جمله نعمت ها بدل شد
ز تنگی سفرة مردم بغل شد
چو نان پنهان خورند از سایة خویش
کرا باشد غم همسایة خویش
عجب نبود ازین تنگی احوال
که مادر شیر بفروشد باطفال
چو نان باشد عزیز و میهمان خوار
گدا را خود چه باشد قدر و مقدار
بهر در بسکه از حد برد ابرام
گدا زنبیل او پر شد ز دشنام
ز شوق نان درین قحط آنکه می مرد
کفن با خود بخاک از سفره می برد
چو کار زندگی شد در جهان تنگ
سوی ملک عدم کردند آهنگ

2.

[Page 48]
مگر نشیمن مرغ اجل شده تن من
جرب فشاند بر اندام خسته ام ارزن
بموی من بنگر درمیان آبله ها
چو خیل مور که یابند راه در خرمن
ز بسکه خوب شگفتست گلستان جرب
زمان زمان شودم خار خار گلچیدن
اگر نه بحر غمم پس کفم چرا صدفست
که دانة جرب اوست رشک در عدن
چه جای ناخن انگشت در کفم بنماند
دگر به پنجة مژگان مگر بخارم تن
همین شباهت ناخن بس است خرسندم
کنون برآید اگر ناخنه ز دیدة من
فتاده در بن هر موی رخنه ای ز جرب
بدان مثابه که سوراخ در ته سوزن
ز رخنه ها تن زارم بسان دام شده
شکار می کنم از بهر خود بلا و محن
ز بهر دود دلم روزن دهان کم بود
فزوده روزنه ای چند بر خرابة تن
تنم سپهر غم و زخم ناخنست هلال
بروز آبله ها بین کواکب روشن
ز بهر خارش اندام بر نمی دارم
بسان صورت دیوار دست را ز بدن
بزخم ناخنم اعضا شیار باید کرد
بمزرع تن من شد جرب چو تخم افگن
جرب ز دانه حلی بند گردنم گشته
گهر نه بندد ازینسان عروس در گردن
بسان جوزا از بهر خارش اعضا
چهار دست بخواهم ز ایزد ذوالمن
دمی ز بحر دعا دست من بلند نشد
ز بسکه گشته شب و روز گرم خاریدن
همین نه همنفسان بلکه کاتب اعمال
کناره کرده در ایام این مرض از من
تنم ز بهر جرب معدنیست وین گوهر
بدون کاوش بیرون تراود از معدن
جرب ز پوست بر آورده همچو مار مرا
چو مار پیچم بر خود ز جور این دشمن
نشان آبله ها نیست در سراپایم
که هست داغ غلامی پادشاه سخن

3.

[Page 348]
در دامن کوه عیش احباب
کامل آمد چو می بمهتاب
در خیمةتر خزیده درهم
گویی بگلی نشسته شبنم
مارا که خلاب زیر پهلو است
چون خاتم خواب سر بزانو است
چون خیمه کند چکیدن آئین
بگریزم ازو بخانة زین
با کاغذ طبع نازک ما
باران خصمی است بی محابا
گرید بر ما سحاب هر دم
خود کشته و خود گرفته ماتم
طفل بدخوی ابر گریان
بر ما کردست دهر زندان
داریم سه خوردنی فراوان
غصّه، سرما و آب باران

4.

تا خانمان ما همه برباد داد آب
مانند اشک از نظر ما فتاده آب
چیزیکه متّصل بود امروز، اشک ماست
اجزای دهر را همه از هم گشاده آب
دیوار و در، فتاده چو مستان بهر طرف
کردست در نهاد جهان کار باده آب
جز خانة حباب دگر منزلی نماند
تا روی در خرابی عالم نهاده آب
چون آفتاب سر زده آید بخانه ها
مانند فرش در همه منزل فتاده آب
دایم زآب مدحت نواب خان تراست
کس چون کلیم تیغ زبان را نداده آب

5.

منکه چون عیسی مجرّد گشته ام از مفلسی
می گریزم از کف ایشان کنون بر آسمان
در زمین صد ره فرو رفتم من از شرمندگی
از تهی دستی بدستم نیست اکنون ناخنان
نقد میخواهند از من وجه قرض خویش را
وین تعدی بین که نستانند از من نقد جان
بسکه سنگینم زبان قرض ایشان بعد مرگ
استخوانم بر هما بارست چون کوه گران
دست از من بزنمیدارند بهر هر درم
تا نمیگیرند از من همچو قارون صد زمان
روزگار از قرض ایشان داشتی مانند من
می نمودندی ز رفتن منع اجزای زمان

6.

[Page 69]
دست هوسم را ز درم بیزاریست
طبعم از فکر جمع سامان عاریست
چیزیکه توان گفت که دارم روزه است
آنهم چو نکو بنگری از ناداریست

7.

با ما کین سپهر و انجم پیدا ست
ناسازی بخت بی ترحم پیدا ست
چون خشکی آشیانه در گلبن سبز
بی برگی ما میان مردم پیدا ست

8.

کسی کم دیده زینسان گوهر ارزان
کزو شد پخته نان تنگدستان

9.

درین ملک آفت خشکی است نایاب
که باشد هر دهی را چند تالاب

10.

دست خشک بخت من هرجا که
تخم افگن شود
وقت حاصل چون شود خاکسترش
خرمن شود
در چراغم منت
روغن ندارد روزگار
خانه را آتش زنم تا
کلبه ام روشن شود

11.

از سیل گریة ما آفت ز بسکه دیده است
ناید بروی ما باز رنگ پریدة ما
دارد ز اشک و مژگان آب روان و سبزه
از دل اگر بتنگی ، بنشین بدیدة ما
تا در زمین رسیده باران شرار گردد
در مزرع امید آفت رسیدة ما

This text is in its original language, and has an English translation:
Translation

This is a selection from the original text

Keywords

باران, دانه, شیر, قحط, قحط

Source text

Title: Diwan-e-Kalim Kashani

Author: Kalim Kashani

Editor(s): Mehdi Afsar

Publisher: Intesharat-e-Zarrin

Publication date: 1983

Original compiled c.1621-1651

Place of publication: Tehran

Provenance/location: Original compiled c.1621-1651

Digital edition

Original author(s): Kalim Kashani

Original editor(s): Md. Ehteshamuddin Institute of Persian Research, Aligarh Muslim University , Azarmi Dukht Safavi Institute of Persian Research, Aligarh Muslim University

Language: Persian

Selection used:

  • 1 ) pages 309 to 312
  • 2 ) pages 48
  • 3 ) pages 348 to 349
  • 4 ) pages
  • 5 ) pages 69

Responsibility:

Texts collected by: Ayesha Mukherjee, Amlan Das Gupta, Azarmi Dukht Safavi

Texts transcribed by: Muhammad Irshad Alam, Bonisha Bhattacharya, Arshdeep Singh Brar, Muhammad Ehteshamuddin, Kahkashan Khalil, Sarbajit Mitra

Texts encoded by: Bonisha Bhattacharya, Shreya Bose, Lucy Corley, Kinshuk Das, Bedbyas Datta, Arshdeep Singh Brar, Sarbajit Mitra, Josh Monk, Reesoom Pal

Encoding checking by: Hannah Petrie, Gary Stringer, Charlotte Tupman

Genre: India > poetry

For more information about the project, contact Dr Ayesha Mukherjee at the University of Exeter.

Acknowledgements